راستش خیلی فکر کردم که چطوری شروع کنم
اول راجب مفهوم عشق از دیدگاه های مختلف شاید بهتر باشه که صحبت کرد.
اگر چه عشق مراتب مختلفی داره مثل عشق به مادر،عشق به پدر،عشق به خدا و به معشوق و… .اما یه تعبیر جامع از عشق چی میتونه باشه؟
عشق از دیدگاه روانکاوی به نوعی کنش خوداگاه گفته میشه که در برابر رانه ها (سائق ها یا drive) ی ناخوداگاه شکل میگیره و فرد رو به سمتی میبره که به بهترین شکل ممکن با اضطراب های ناخوداگاهش کنار بیاد.
به لحاظ فیزیولوژیک شاید تعبیر هلن فیشر توی کتاب “چرا عاشق میشویم” جالب بود که یک پدیده ی هورمونی در مغز که شخص رو از نیاز لذت زندگی عاری میکنه.هورمون هایی تحت عنوان هورمون های ارکسترا در مغز.
شاید به نوعی جامع ترین تعریف عامی که از عشق دیدم از نیچه ی بزرگ بود که فکر کنم توی کتاب فراسوی نیک و بد بود “انجا که حس سلطه طلبی و تسلط یابی جای خود را به هدفی والا برای تحقق معنا به زندگی میدهد و در واقع میتوان اسم ان را دوستی گذاشت” منتهی این با چیزی که ما امروز از عشق میبینیم بسیار متفاوته و یک تفکر ارمانی هست که هرکسی ممکنه توان پذیرشش رو نداشته باشه و این میشد که امروزه سلطه طلبی و محروم کردن گوهر گرانبای زوج از همه ، برای برخی نوعی تعریف لذت بخش و صحیح از عشق است.
اما عشق از منظر روانکاوانه تعابیر مختلفی دارد
شاید بتوان گفت که فروید با ضربه ی مهلکی که به تفکر بشریت با بیان ناخوداگاه وارد کرد شروع معنا زدایی های علمی(نه فلسفی)از عشق بود.
از منظر فلسفه این معنا زدایی رو شاید بشه به کیرکگور و هیوم نسبت داد و اغاز اگزیستانس.
دیدگاه های متفاوتی هست در برابر شکل گیری مکانیزم های وابسته به عشق،شاید با قاطعیت بشه گفت که “علم” فرضیات فروید و فرویدی هایی مثل ژان لکان را مشهود تر و پذیرا تر دانسته.به بیان ساده فروید ،عشق را کنشی درونی در پاسخ به رانه ها و سائق های جنسی میدونه،حتی عشق به مادر را و عشق مادرانه را ناشی از نوعی کشش جنسی مبتنی بر ناخوداگاه میدونست(در کتاب تابو و توتم به طور کامل به آن پرداخته است)
و اما غیر فرویدی هایی مثل اریک فروم هم وجود داشتن که بیشتر ماهیت غیر مادی و اغلب سائق های انتزاعی ،معنویت و عبودیت می دانست…
اگر چه این دو فرضیه جدایی بسیار مشهودی از هم دارند ولی در نقطه ای در درمان کژ روانی ها به کار می ایند.
سر تیتری تهیه کردم و قصد دارم دونه دونه اون هارو بنویسم و قرار بدم.خوندن و فهمیدن هر پارت مستلزم درک و بررسی پارت قبل هست چون از نقطه ای که شروع میکنم با پایانی هم میرسم.عنوان هایی که بررسی میکنم و هرچنتایی که تونستمو مینویسم
عشق به خود
عشق مادر
عشق پدر
عشق خدا
عشق های متمایز و متفاوت
سروش سلطانی
بخش اول

حدودا هشت یا نه سال پیش بود که ایدئولوژی پدرم راجب عشق مثل یک زلزله ای بود که توی سرم رخ داد.مردی که فلسفه رو به من نشون داده بود و من رو توی مسیری قرار داد که هستم.
یادم میاد همیشه وقتی دبستان بودم جذاب ترین بخش روزم شنیدن حرف ها و تئوری های پدرم از کانت ارسطو هیوم کیرکگور اسپینوزا و هایدگر بود که توی راه برگشت به خونه واسم میگفت.خیلی وقتا از بازی گوشی فقط یه اسمای قشنگی که میگفت فکر میکردم!مثل ویتکنشتاین:) ولی از همون زمان چیزی رو در من نهادینه کرد که الان جهت دهنده ی تمام خطوط زندگیمه.پدرم دنیای فلسفه رو جلوی من گذاشت و وقتی که نیاز بود دست هام رو رها کرد.
اون زمانی که من از پدر تنها سهمم چند ساعت توی ماشین و یه خوردن ناهار بود ،هر بار با یک مفهوم بنیادی من رو تکون میداد و زمین میزد تا روز بعدش.ازم میخواست که به مفاهیم بنیادی و پایه ای و به خصوص معنا گریز فکر کنم.یک بار فداکاری یک بار حسد یک بار قدرت طلبی و… اونقدر گذشت تا به قول خودش درس گفتار هاش به عشق رسید.
از لحاظ ادبی و عرفانی دوره ی رمانتیسم اجتماعی که اروپا و شکسپیر به میان اوردن به پایان رسیده اگرچه هنوز توی ایران حالا به واسطه ی مذهب کمتر و فضای های عرفانی بیشتر دیده میشه ولی الان به قرن پساپست مدرنی و معنا گریزی رسیدیم.توی دوره ای که نسبیت شدیدا بیداد میکنه نسبی گرایی شایع ترین علل جدایی افکار از همه و تمام مفاهیم بنیادی زیر سوال برده میشه و در واقع بشر شجاعت تقابلش با حقایق نا ملموس افزایش پیدا کرده و دقیقا توی همین عصر دچار معنا گریزی های فراوانی راجب مثلا عشق هستیم و ساختار ها و چهارچوب های متفاوتی از عشق (معشوق خدایی یا ماتریالیسم یا اگزیستانس یا رئالیستی)در حامعه داره به بشر ارائه میشه.
حدودا یک دهه گذشته و من تصمیم دارم یه چکیده از این پروژه ی شخصی و بلند مدتی که مدیون پدرم هستم رو توی سایت شریک بشم باهاتون و تجارب بالینیم با پدرم و تجارب شخصی و مطالعاتیم رو باهاتون به اشتراک بذارم.البته به شکل خیلی ساده و ایدئولوژی وار.حدودا پارسال بود که یک گزارش کامل رو به شکل دستنویس تهیه کردم که الان با یکم تصحیح توی این مدت هر قسمتیش رو میذارم.این چکیده حدودا برگرفته از 25کتاب(که سعی میکنم در خلال صحبت ها معرفیشون کنم) و حدود 34کیس بالینی روانکاوی و یسری تجزیه تحلیل های شخصی خودم و تجربه های اجتماعی و تحقیقاتی بوده که از روی علاقه با کمک پدرم انجام دادم.اگرچه خودش این متن رو نمیخونه اما همیشه سپاسگزارشم.انشالله از شب های اینده سعی میکنم بنویسم مرحله به مرحله.
روزگار به کام

اگر بر ساختار بشر عمیق شویم در خواهیم یافت که انسان نه در اختیار خود بلکه در خدمت محیط خود است
زمانه خمیرش را ورز می دهد و ان را میان فیلتر های خود پرتاب می کند تا شکل بگیرد
وقتی دیدگاه های آدلر ،فروم گادامر فروید و فرانکل را میخوانیم در میابیم که خانواده اصلی ترین فیلتر شکل دهندگی به ادمی است.
انسان در پی یافتن جایگاه است.اری شاید بتوان هدف مشترک و اصلی تمام انسان هارا حس تعلق به اجتماع دانست.از تعلق به جامعه در ابعاد کوچک تر مثل روابط دو طرفه گرفته یا حتی هم حسی و تعلق پذیری به تمام افراد ممکن.
انسان در تقابل با تعلق پذیری به خود شکل میدهد و بسته به شرایط جامعه سیاسی و اقتصادی قالب خود را شکل می دهد.
خانواده به عنوان اولین و ابتدایی ترین جایگاه که کودک به ان تعلق دارد نقش اصلی را در تشکیل اصول رفتاری انسان دارد.در گذار با تعلق پذیری انسان دو گونه است
انسانی که میداند فقط به خاطر اینکه حیات اگاهانه دارد در اجتماع جایگاه و تعلق دارد
و انسانی که هرگز نتوانسته این را به عنوان یک حقیقت بپذیرد و همیشه در تلاش برای پیدا کردن جایگاهی در اجتماع برای خود است جایگاهی که بدون تلاش هم ان را داراست.
بشر به واسطه ی حیات خود به جامعه تعلق دارد و این را باید بپذیرد و خانواده جایگاهی است که در پذیرش این تفکر نقش اصلی را دارد
کودکی که در خانواده ی خود احساس تعلق پذیری را پذیرفته و می داند که در خانواده و در ابعاد بزرگتر جایگاه دارد و تعلق دارند تمام تلاش و انرژی خودرا در تقویت این احساس و بهسازی محیط و اهداف هم جهت با اجتماع می پردازد
ولی ان کودکی که در پذیرش تعلق خود دچار تداخل شده انرژی خودرا در راستای اثبات کردن خودش و جنگ با تفکر اینکه “من هیچ جایی در اجتماع ندارم” در سطح ناخوداگاه دارد و تمام قوای خود را برای نشان دادن خود و به چشم امدن میگذارد و از انجایی که این تفکر از بین نمیرود بلکه شخص در تلاش است که به دیگران اثبات کند ( نه به خودش) که به جامعه تعلق دارد به چشم بیاید و به رسمیت شناخته شود. در همین قسمت نقش اصلی اعتماد به نفس در فرد نمایان میکند ،در واقع اعتماد به نفس بازخوردی خود اگاه از کنش ناخوداگاه احساس تعلق پذیری در شخص است؛فردی که به خودش اعتقاد و ایمان دارد میداند به جامعه تعلق دارد .
به کررات دیده شده در کودکانی که در درک ناخوداگاه احساس تعلق پذیری دچار اختلال هستند درگیری های متعددی وجود که شایع ترین آن سندروم نا خشنودی است که شخص رضایت از زندگی را رضایت دیگران از او میداند و غالب کنش های فعلی او در راستای ارضای رضایت دیگران است.
که در واقع در نهایت شخص دچار اجتماع گریزی میشود و رو انزوا می اورد و مدام به تایید جمله ی درونی ناخوداگاه خود که “من انسان خوبی هستم، دیگران انسان های ستم کاری هستند و من همیشه مورد ستم خواهم بود پس باید منزوی باشم و بیچاره” می پردازد.در روانکاوی این گونه افراد به آن ها کمک میشود که فعالیت ها و کنش های فعلی خود را در مسیری قرار دهند که به پذیرش جایگاه خود منجر شود
در واقع با تکنیک های متفاوت به این افراد عرضه میشود که فعالیت های خود را در راستای پذیرش جایگاه خود و تعلق پذیری به جامعه جهت دهند نه در راستای بدست اوردن و ایجاد کردن جایگاهی در جامعه برای خود و با دسترسی به سطوح ناحوداگاه او به نادیده گرفتن جملات پیشخوان مخرب کمک خواهد شد.بر اساس تحقیقاتی که انجام شده غالب افراد الگو های ترکیبی از دو الگوی قبل را در خود اجرا میکنند و به لحاظ تعلق پذیری کاملا سالم نیستند
بخش هفتم
“دیدگاه کل نگر به مکانیزم های جهت دهی به زندگی”
چکیده ای از روانکاوی فرد گرا به تحریرسروش سلطانی

باور کنید من هم ادامه ی زندگی را
بعد از این شعر نمیدانم
بعید نیست اگر باز به اشپزخانه بروم
و این بار کارد را که می شویم
انگشتانم را فراموش کنم
از فریبا شادلوی عزیز

‌ چه کم تجربه است آن کس که گمان می‌کند نشان دادنِ عقل و هوش موجب محبوبیت در جامعه می‌شود! برعکس، این دو خصوصیت نزد اکثریتِ غالبِ مردم خشم و نفرت ایجاد میکند. هر اندازه که نتوانند این خشم و نفرت را ابراز کنند و حتی آن را از خود هم پنهان کنند این احساس شدیدتر می‌شود.

آنچه درواقع می‌گذرد این است : وقتی کسی برتریِ فکریِ مخاطبِ خود را درک و احساس می‌کند در نهان و بی آنکه خود بداند نتیجه می‌گیرد که مخاطب نیز به همان اندازه، حقارت و محدود بودنِ او را درک و احساس میکند‌. این قیاسِ پنهان، تلخ ترین نوعِ نفرت و خشم و کینه را در او تحریک می‌کند. پس گراسیان به درستی می‌گوید که : «تنها وسیله‌ای که موجبِ محبوبیت میشود این است که آدمی پوستِ کُندذهن‌ترینِ حیوانات را بر تنِ خود بکِشد!»

درد میکشم
هرروز
هر شب
به اندازه ی خودم ، به حد کفایتم
به وسعت جهانم
و از ان لذت میبرم
حس میکنم
انزوا را
انزوایی که برای پر کردن ان
نه به انسان رو اورده ام
و نه خدا
آری برای تنها نبودن نمیجنگم
با اغوش باز ان را می پذیرم
میدانم که برای از بین بردن تنهایی
فقط باید خودم را فریب بدهم
و کسی نمی تواند ان را از بین ببرد
و هیچ گاه انسان و خدایی را
بازیچه ی فراموش کردن تنهایی ام نکرده ام
و شبیه ادمک های دور و برم برای تنهایی ام سراغ چیزی یا کسی نمی روم
تنها ان را پذیرفته ام
تنها ان را می پذیرم
و همیشه به این “خالصانه ترین دارایی ام” عشق میورزم
زیرا برای من است

‌ ‌ تلاش ها و امیالِ بشری این امیدِ عبث را در ما نگاه می‌دارند که ارضایِ آنها همواره هدف نهایی اراده ورزی بوده اما به محضِ آنکه تحقق یافتند، دیگر همان که بودند به نظر نمی‌رسند و از این رو به زودی فراموش و باطل می‌شوند، و حقیقتاً همواره چون اوهامی که خاصیتِ خود را از دست داده‌اند کنار گذاشته میشوند. مایه‌ی خوشبختی خواهد بود اگر چیزی که موردِ میل قرار گرفته و برای به دست آوردنش تقلا میشود همچنان باقی می‌ماند به گونه‌ای که بازی از نوسانِ مداومِ میانِ میل و ارضا، و ارضا و میلی تازه (که جریانِ سریعِ آن «خوشبختی» و جریانِ آرامِ آن «اندوه» به حساب می‌آید) برکنار بماند، به گونه‌ای که این بازی به شکلِ یک کسالتِ هولناکِ ویرانگر، اشتیاقی بی‌روح و بدونِ هدفِ مشخص و با افسردگیِ مُهلک به پایان نرسد. بر اساس این همه، اراده، هنگامی که شناختْ راهنمای‌اش باشد، آنچه را اینجا و اکنون اراده میکند می‌شناسد اما هرگز آنچه را در کل اراده میکند نمی‌شناسد. هر عملِ فردی هدف یا غایتی دارد؛ اراده‌ورزی در کل هیچ غایتی ندارد. به همین منوال، هر پدیدارِ فردیِ طبیعت از طریقِ علتِ موجدِ نمودش در چنین مکان و زمانی تعیین میشود، اما نیرویی که خود را در این پدیدار مُتجلی میسازد در کل علتی ندارد، زیرا چنین نیرویی مرحله‌ای از نمودِ شیء فی نفسه، یعنی اراده، است. تنها خودشناسیِ اراده در کل همان تصور در کل و کلِ جهانِ ادراک است. این عینیت، آشکارگی، و آئینه‌ی اراده است

نفس نفس نفس
برای تقدیرم باید انتظار بکشم یا اصلا تن به شکست مفتضحانه ی گم شدن در روزمرگی هایم؟
اینکه مرگ را دست کم بگیرم و کور کورانه به سمت پرتگاه بروم؟
اینکه فراموش کنم تشکیل شده از یک توده ی نا اشنا هستم که ان را با خودم حمل میکنم و برده ی انگیزه های امنیت بخشی هستم که ان هارا اراده میپندارم؟
با تلخی نیستی کنار بیایم یا به اوهام چنگ بزنم؟
یا اصلا در تظاهر های حقارت امیز گم شد؟
از کنار هرکس که رد میشوم به این فکر میکنم که کدام را انتخاب کرده؟
اصلا از چند راهی بودن مسیرش خبر دارد یا به مثابه گروگان هاییست که برای رساندن امن او به مقصدشان با پارچه هایی رنگارنگ چشم هایشان را بسته اند.
مغزم ابستن هزاران کلمه است هزاران متن
هزاران فریاد
شاید سردرد هایم
درد زایش این فکر هاست…

هرشب کنار خودم با دست های خودم
خودم را خفه میکنم
نمیفهمم برای چه
میخواهم بروم ولی نمیفهمم کجا
ریشه هایم میسوزد
نمیدانم تا کی میتوانم ،ولی میدانم که روزی وجود دارد که نمیتوانم.در اغوش میگیرم سرم را
و بخار های سمی بیرون امده از چشم هایم را استشمام می کنم، باز هم مسموم میشوم و باز هم در اغوش میگیرم سرم را.چه شد؟چرا؟چی چیزی؟
پاهایم درد میکند،دیگر نای رفتن نیست و نه تاب برگشتن.نه امید به رسیدن و نه امید به گذشته
گم
سرگشته
حل شده در تلخی حقایق
چه شدم؟
شاید در یکی از شب های خیس کنار رودخانه جا ماندم
شاید روی یکی از میز های کافه
شاید روی یک صندلی دو نفره
تنها میدانم که
مدت هاست تمام شدم
سروش سلطانی