نه
نمی شود،نمی توانم
برای پا پس کشیدن دیر شده و برای ادامه دادن راهی نمانده.
نمی دانم
سقوط هم نمیتوانم بکنم.همیشه جایی برای سقوط هست،میتوانم سقوط کنم
شاید مشکل از من بوده،من غده ی ننگین این تن مریض بودم،نمیفهمم تا کی؟
برای تمام شدن چقدر باید صبر کنم.
ارام ،محو شده،برای رها شدن فرقی نمیکند محکم یا ارام،سقوط میکنم هرروز از خودم به خودم
پا پس میکشم از خودم به سوی خودم.
اری میشود مدت هاست چند نفر ام ولی همه صداهایشان شبیه هم است.
شجاعتش را ندارم نه نمیتوانم نه نمیتوانم
نمیتوانم بفهم.
احساسم چه شد
شاید در راه جایش گذاشتم
شاید روی میزی در کلاس
شاید روی یک صندلی دو نفری
شاید روی دست های کسی
به درک
بگذار بگندد،خرد شود

سروش سلطانی

وقتی از کوچه داخل پیاده رو می امدم
همیشه دنبال یک اتفاق بودم
همیشه دنبال یک تصادف
تصادف دو حضور،دو نگاه

احتمالا از سر غریزه

ولی دیگر دلخوش به چیزی نیستم
برای خوشحال کردن تو هم تلاش نمیکنم
چون معتقدم این یک خیانت به توست!

ادمی همه کار را برای خودش میکند
من برای کلمه ی فداکاری جایگاهی قائل نیستم.

تو تلاش میکنی مرا شاد کنی و غافلی بیشتر برای شادی که از شادی من به تو تلقین میششود تلاش میکنی نه شادی من
فداکار نباش به دنبال شادکردن من نباش برای خوشبختی من تلاش نکن اگر  بکنی ،احساس ضعف کنم و ریشه کن می کنم
تورا
بالاخره روزی از من خواهد خواست،روزی تنمای محبت خواهد کرد و احتمالا باشنیدن پاسخ من از زندگی ام خواهد رفت،البته ایرادی هم ندارد
همه ی ادم ها یک روز می روند
احتمالا ناراحت میشوم
ولی برای 30ثانیه
پدرم همیشه  می گفت طوری زندگی کن که همه چیزتو بتونی توی 60ثانیه رها کنی

به حرفش گوش دادم ولی در 30ثانیه…

سروش سلطانی

کتاب پر از جملات عالی و قابل اندیشه است از پیشگفتار گرفته تا حتی هشدار نامه ی اولش!دید این کتاب متفاوته حقایق پست فیلسفوفارو خیلی صریح میگه.اولین فیلسوف ژان ژاک روسو بود که در حین خوندنش چندین بار مو به تنم سیخ شد.واقعا جالب بود.نسبت به این کتاب یسری جبهه گیری هایی شده چون نگاه کتاب واقعا ناب و تازست و عملا یه جور بت شکنی از بعضی فیلسفو هایت.این کتاب باعث شد کتاب اعترافات روسو رو بیش از قبل مشتاق بشم واسه خوندنش.حدودا 8صفحه خلاصه ازش برداشتم.شخص بعدی شوپنهاور هست تصمیم دارم هر فیلسوفو توی یه روز بخونم
___
شوپنهاور و نیچه رو حدودا همچیشونو که گفته بود می دونستم به جز اون انتقادای جالبی که کتاب کرده بود ازشون.
اما برتراند راسل
راستش به نظرم اونقدری که بقیشون غرق در فلسفه بودن برتراند راسل نبود
کمتر بین فیلسوفا گرایش ها و وسواس های تمایل جنسی دیده بودم و راسل یه استثنای فوق العادست!4ازدواج و ده ها رابطه با زن های مختلف
اعتقاد داشت که زنا اصلا دلیل کافی واسه طلاق نیست و حسادت و غیرت عوامل تخریب روابط ازدواجن
بین تمام فلاسفه این قدر عمر کردن هم اصلا رایج نیست!
وارد بخش ویکتنشتاین شدم
بین تمام فلاسفه نزدیکی عقایدی خوبی حس میکنم با ویکتنشتاین خصوصا نظریاتش راجب زبان رو
تصمیم دارم ازش کتاب اختصاصی بخونم
بسیار ادم جالبی بود واسم!
“وسعت جهان ما،به اندازه ای است که زبان ما است”
“خودشناسی و فروتنی یکسان اند”
“خدا ساعت 5:15با قطار از راه رسید”

4ستاره کافیه بهترین اتفاق این کتاب این بود که پر از جمله ی ناب بود
و از فیلسوفا یه بت شکنی درست و حسابی کرد اگرچه رااجب نیچه بازم کار خاصی نتونست بکنه

مرداد 96

من یک فلجم
یک فلج بالذات که حتی پست ترین پشه های خانه هم نگاهم نمیکند
حتی سرم را هم نمیتوانم تکان بدهم…
برایند نیرو های اطرافم منظره ی رو به رویم را انتخاب می کنند
گاهی رو به خیابان(که ان هم از شانس بد روزگار روز های خلوت)گاهی رو به سفیدی مطلق ،انگار که در یک سطل شیر افتاده باشی، بهش میگویند سقف
فلجی که حتی کسی برایم ترحم هم نمیکند
جز چند کودک که تنها وقتی ان ها هم از فلجی من خسته میشوند و از این که یک فلج همبازی فعالی نیست ارزوی فلج نبودن من را می کردند
تنها کودکان
بزرگتر ها برایم پشیزی ارزش قائل نمیشوند
گاهی از بی حواسی پا روی پایم میگذارند و تظاهر به افتادن میکنند و سکوتی تلخ و نگاهی تحقیر امیز برای عذر خواهی نثارم می کنند!شاید برای همین است که از بزرگتر ها متنفرم…
از غرور و تعصب کورکورانه ای که حتی منجر به ترحم کوچکی برای یک فلج هم نمیشود ان هم فلجی که سرش را هم تکان نمیتواند بدهد
کودک ها بهتر مرا درک میکنند،با هم صحبت میکنیم البته تا وقتی که خانواده ی مستبدشان برای انحصار او به خودشان برای وسایل اطراف اسم میگذارند و صدای غریزه ی او را کور میکنند و غرور و تعصب را به او می اموزند
ان وقت ها لال هم میشوم…
این شرایط نه فقط برای من،برای عروسک های دیگر هم هست!
ایلگارد تا وقتی بچه بود هرروزش با من میگذشت
کافی بود بزرگ شود
قوانین مضحکی که حکم میکرد بازی کردن با من برای او احمقانست.اکنون با بی تفاوت ترین حالت از کنارم میگذرد چقدر راحت مرا کنار گذاشت حتی موجودیتی هم برایم قائل نیست…خانواده اش فکر میکنند او را بزرگ کردند ولی بیشتر اورا بی رحم کردند
دیروز گریه می کرد
برای دوستش ،پسری که 6ماه بعد از باهم بودن رهایش کرد،چه داستان تکراریی برای من
آه من حتی گریه هم نمیتوانم بکنم…

دیشب مرد
چند ساعت پیش رفت زیر خاک…
شصت و چند سال زندگی رو هم با خودش برد
فامیلای همسایمونو میگم
یسری بودن که خودشونو میزدن یسری گریه میکردن یه عده ام به این دو گروه نگاه میکردن و اونایی که عادت داشتن به این گریه ها به طعم شیرینی یزدی تو دهنشون فکر میکردن و اینکه یه پرتاب مرموزانه و پنهانی واسه کاغذ شیرینی به اطراف داشته باشن…
همیشه دلم میخواست بالای قبر کسایی که فوت شدن یه عدد میزد که چند نفر واسه ی مرحوم دارن گریه میکنن، چند نفر واسه بدبختیای خودشون، چند نفر اسیر غریزه ی همراهی کردن توی گریه زاری با بقیه ان با و چند نفر دارن خودشونو جای اون مرده تصور میکنن و از وحشت(احتمالا ترک وابستگیا) به گریه افتادن؟
یه عده میگفتن روح مرحوم الان توی مراسم ختمشه ولی نمیدونه چی شده و چرا گریه میکنن
یه عده میگفتن از نیستی به نیستی رفت
یه عده میگفتن الان فشار قبر داره حتی از یکی شنیدم الان با بقیه ی مرده های فامیل دور هم نشستن…
ولی من
من فقط به ماهیچه های حلقوی دور لبشون نگاه میکردم که گاهی یه تیک، حرکت متعارف جملاتشونو به هم میزد و مثل توپ پینگ پنگ بین حرفای این و اون پرت میشدم
چند نفر بودن که غش کردن…
دارم به این فکر میکنم که به تعداد عمو ها و خاله ها دایی ها و عمه هاشون تاحالا باید غش کرده باشن؟ یا قراره بکنن؟ و به تعداد بچه ها و همسر و مامان بابا هم برن توی کما!
البته اگه مرگ قبل از اینا این توانایی رو ازشون نگیره.
یه عده خودشونو میزنن
اگه دنیا یه بازی کامپیوتری بود میتونستم به این فکر کنم که با این زدنا جون میفرستن واسه مرحوم تا برگرده از اول مرحله و دوباره تلاش کنه.اگرچه این کارو دوست ندارم ولی اونی که میزنه بذار بزنه حتما لذتی میبره(من معتقدم ما هیچ کاریو نمیکنیم مگر یه لذت و سود روانی یا مادی ازش ببریم!)
بعد از اون میریم ناهار مرحوم رو بخوریم!
اونجا خیلیارو دیدم که یادشون میره که چند ساعت پیش داشتن با لگد میکوبیدن تو سر خودشون
احتمالا ما هم میریم ناهار بخوریم که مزد رفتن سر تشیع جنازه رو بگیریم.البته صاحب عزا اینجور نگفت،گفت که منت میذارید سرم اگه بیاید.ولی من راجب این پدیده حس اولو دارم…راستی غذامو هم تا ته خوردم!!!!
روزنگار
سروش سلطانی. ساعت 3و4دقیقه ی شب.قبرستان

روزمرگی هایم را به جا می اورم
تنفسم را نظم میبخشم
تپشم را کند میکنم
چند قطره ی پست عرق را پاک میکنم
لحظه ای سکوت می کنم
و ماشه را می کشم
میخواهم خوب بشنوم
صدای کشیدن ماشه به روی ارزو هایم را
صدای پخش شدن ارزو هایم روی دیوار را !

به اینده فکر میکنم
به سنگینی بار خاطرهات گذشته
تلاش می کنم برای شاد بودن در اینده
به شادی می رسم و تنها چند لحظه بعد لبریز یاس و نا امیدی می شوم
چه میشود کرد؟شاید فکورانه ترین منطق زندگی در حال است اینکه گذشته که رفته و است و اینده ای که معلوم نیست باشد یا نه
به حال فکر میکنم ولی انقدر گریزان است که هرگز به تلاشی جان فرسا نمی ارزد
چه باید کرد؟شاید باید همیشه بین این سه معقوله معلق باشی
یا شاید خودت را کور کنی
یا اینکه از همچی دست بکشی…
سروش سلطانی
با الهاماتی از سخنان ارتور شوپنهاور

با تنهایی ام پرسه میزنم
به جهانم فکر میکنم
به اینکه اگر میتوانستیم به گذشته باز گردیم
برای اینکه نشان بدهیم قدرتمندیم اینده را پیشبینی میکردیم!به خودنمایی های پست
به تو فکر میکنم
به این تصاویر انزجار انگیز که می سازی
به این تظاهر های کثیف
نمیدانم چطور می توانی ازادیت را نادیده بگیری
چطور می توانی زندانی هوسی باشی که در سر دیگران پرسه میزند
چطور میشود عشقی را ستایش کرد که به بهای ازادی ات است
تنهایی صادقانه ترین دارایی ام است…
و تو ریاوارانه ترین ان
تجربه ات نکردم
تجربه ات نمیکنم.
برای ادامه ی حیات هرگز به من نگو دوستت دارم!حرفت را پس بگیر
چون جنایتی از من پنهانش کن ..بی رحم نیستم،فقط نمیخواهم برابر صفات پست احساس خرج کنم…از دوست داشته شدن فراری هستم
نمی فهمم
میخواهیم با بی رحمی تمام همدیگر را حبس قفس محبتی میکنیم که مزه ی ازادی را می دهد یا شاید تظاهر به مزه ی ازادی می کنیم؟
کافیست عادت کنی.
عادت مث سایه همیشه می اید،نرم و نرم بدون انکه بفهمی زیر پایش له خواهیم شد
خوشمزه ترین غذای دنیا هم روزی نفرت انگیز می شود
سروش سلطانی

سر انجام تمام شدم سرانجام ازاد…
دیگر میتوانم بروم برای همیشه به هیچ
دیگر نیستم
نه برای خودم نه برای تو پا به پای سیاهی قدم به قدم تا زوال…
بدبختی چیز جذابیست حداقل برای منی که از خوشبخت شدن گریزانم
پر میکشم برای حقیقتی که نیافتمش از وجودی که تنها وابسته ی یک دم است
نمیتوانستم بروم اگر میتوانستم کجا می رفتم؟
اسمان را میشکافتم؟زمین را؟به جنگل فکر میکردم یا به کویر؟احمقانه است بخواهم در گرو تصاویر بمانم
صدایی می شنوم صدای کیست ؟شاید سکوت است
ولی نه اشناست ، قدیمی
همیشه یکی هست همیشه همین صداست خصوصا در سکوت
خوب می دانم اتفاقی نخواهد افتاد به قبل باز میگردم به اینده فکر میکنم و ناباورانه حال را پس میزنم
میدانم همیشه همین بوده، همین خواهد بود هیچ چیز تازه ای نیست تاریخ همیشه همین بوده زندانی قدرت حیاتی هستم که متصورم توان کنترل کردن تام ان را دارم و وقتی اینگونه نمیشود خودم را سرزنش میکنم
بازیچه ی ناخوداگاهی که از ان اگاهم
هیچ چیز جدیدی نیست خوب می دانم
جهانی که مثل دریاست و ما امواج؛ هرکدام خودمان را بالا می کشیم و در ساحل فرو میریزیم و فراموش می شویم محو میشویم تا ابد…هیچ چیز جدیدی نخواهد امد
همه فرو خواهیم ریخت
سکوت را می گزینم نه برای ارامش برای منفجر شدن. بار ها شکست خورده ام هربار بیشتر می کوشم بیشتر می دوم تا بیشتر و محکمتر شکست بخورم.
هیچ ارزویی ندارم هیچ ارزویی نمیکنم تنها به حقیقتی فکر میکنم که هرگز نفهمیدم و همیشه جویای آن بودم.گاهی فکر میکنم شاید برای یافتن نا حقیقت ها جویا تر بودم که اینگونه شد
برای مرگ امده ام و هر لحظه که می گذرد اماده تر…دیگر زمان برایم مهم نیست هرلحظه می توانم حیات را پس بزنم،کافیست مرگ در بزند کافیست رو نشان دهد؛ اغوش من باز است…
سروش سلطانی