وقتی از کوچه داخل پیاده رو می امدم
همیشه دنبال یک اتفاق بودم
همیشه دنبال یک تصادف
تصادف دو حضور،دو نگاه

احتمالا از سر غریزه

ولی دیگر دلخوش به چیزی نیستم
برای خوشحال کردن تو هم تلاش نمیکنم
چون معتقدم این یک خیانت به توست!

ادمی همه کار را برای خودش میکند
من برای کلمه ی فداکاری جایگاهی قائل نیستم.

تو تلاش میکنی مرا شاد کنی و غافلی بیشتر برای شادی که از شادی من به تو تلقین میششود تلاش میکنی نه شادی من
فداکار نباش به دنبال شادکردن من نباش برای خوشبختی من تلاش نکن اگر  بکنی ،احساس ضعف کنم و ریشه کن می کنم
تورا
بالاخره روزی از من خواهد خواست،روزی تنمای محبت خواهد کرد و احتمالا باشنیدن پاسخ من از زندگی ام خواهد رفت،البته ایرادی هم ندارد
همه ی ادم ها یک روز می روند
احتمالا ناراحت میشوم
ولی برای 30ثانیه
پدرم همیشه  می گفت طوری زندگی کن که همه چیزتو بتونی توی 60ثانیه رها کنی

به حرفش گوش دادم ولی در 30ثانیه…

سروش سلطانی

کتاب پر از جملات عالی و قابل اندیشه است از پیشگفتار گرفته تا حتی هشدار نامه ی اولش!دید این کتاب متفاوته حقایق پست فیلسفوفارو خیلی صریح میگه.اولین فیلسوف ژان ژاک روسو بود که در حین خوندنش چندین بار مو به تنم سیخ شد.واقعا جالب بود.نسبت به این کتاب یسری جبهه گیری هایی شده چون نگاه کتاب واقعا ناب و تازست و عملا یه جور بت شکنی از بعضی فیلسفو هایت.این کتاب باعث شد کتاب اعترافات روسو رو بیش از قبل مشتاق بشم واسه خوندنش.حدودا 8صفحه خلاصه ازش برداشتم.شخص بعدی شوپنهاور هست تصمیم دارم هر فیلسوفو توی یه روز بخونم
___
شوپنهاور و نیچه رو حدودا همچیشونو که گفته بود می دونستم به جز اون انتقادای جالبی که کتاب کرده بود ازشون.
اما برتراند راسل
راستش به نظرم اونقدری که بقیشون غرق در فلسفه بودن برتراند راسل نبود
کمتر بین فیلسوفا گرایش ها و وسواس های تمایل جنسی دیده بودم و راسل یه استثنای فوق العادست!4ازدواج و ده ها رابطه با زن های مختلف
اعتقاد داشت که زنا اصلا دلیل کافی واسه طلاق نیست و حسادت و غیرت عوامل تخریب روابط ازدواجن
بین تمام فلاسفه این قدر عمر کردن هم اصلا رایج نیست!
وارد بخش ویکتنشتاین شدم
بین تمام فلاسفه نزدیکی عقایدی خوبی حس میکنم با ویکتنشتاین خصوصا نظریاتش راجب زبان رو
تصمیم دارم ازش کتاب اختصاصی بخونم
بسیار ادم جالبی بود واسم!
“وسعت جهان ما،به اندازه ای است که زبان ما است”
“خودشناسی و فروتنی یکسان اند”
“خدا ساعت 5:15با قطار از راه رسید”

4ستاره کافیه بهترین اتفاق این کتاب این بود که پر از جمله ی ناب بود
و از فیلسوفا یه بت شکنی درست و حسابی کرد اگرچه رااجب نیچه بازم کار خاصی نتونست بکنه

مرداد 96

من یک فلجم
یک فلج بالذات که حتی پست ترین پشه های خانه هم نگاهم نمیکند
حتی سرم را هم نمیتوانم تکان بدهم…
برایند نیرو های اطرافم منظره ی رو به رویم را انتخاب می کنند
گاهی رو به خیابان(که ان هم از شانس بد روزگار روز های خلوت)گاهی رو به سفیدی مطلق ،انگار که در یک سطل شیر افتاده باشی، بهش میگویند سقف
فلجی که حتی کسی برایم ترحم هم نمیکند
جز چند کودک که تنها وقتی ان ها هم از فلجی من خسته میشوند و از این که یک فلج همبازی فعالی نیست ارزوی فلج نبودن من را می کردند
تنها کودکان
بزرگتر ها برایم پشیزی ارزش قائل نمیشوند
گاهی از بی حواسی پا روی پایم میگذارند و تظاهر به افتادن میکنند و سکوتی تلخ و نگاهی تحقیر امیز برای عذر خواهی نثارم می کنند!شاید برای همین است که از بزرگتر ها متنفرم…
از غرور و تعصب کورکورانه ای که حتی منجر به ترحم کوچکی برای یک فلج هم نمیشود ان هم فلجی که سرش را هم تکان نمیتواند بدهد
کودک ها بهتر مرا درک میکنند،با هم صحبت میکنیم البته تا وقتی که خانواده ی مستبدشان برای انحصار او به خودشان برای وسایل اطراف اسم میگذارند و صدای غریزه ی او را کور میکنند و غرور و تعصب را به او می اموزند
ان وقت ها لال هم میشوم…
این شرایط نه فقط برای من،برای عروسک های دیگر هم هست!
ایلگارد تا وقتی بچه بود هرروزش با من میگذشت
کافی بود بزرگ شود
قوانین مضحکی که حکم میکرد بازی کردن با من برای او احمقانست.اکنون با بی تفاوت ترین حالت از کنارم میگذرد چقدر راحت مرا کنار گذاشت حتی موجودیتی هم برایم قائل نیست…خانواده اش فکر میکنند او را بزرگ کردند ولی بیشتر اورا بی رحم کردند
دیروز گریه می کرد
برای دوستش ،پسری که 6ماه بعد از باهم بودن رهایش کرد،چه داستان تکراریی برای من
آه من حتی گریه هم نمیتوانم بکنم…