من یک فلجم
یک فلج بالذات که حتی پست ترین پشه های خانه هم نگاهم نمیکند
حتی سرم را هم نمیتوانم تکان بدهم…
برایند نیرو های اطرافم منظره ی رو به رویم را انتخاب می کنند
گاهی رو به خیابان(که ان هم از شانس بد روزگار روز های خلوت)گاهی رو به سفیدی مطلق ،انگار که در یک سطل شیر افتاده باشی، بهش میگویند سقف
فلجی که حتی کسی برایم ترحم هم نمیکند
جز چند کودک که تنها وقتی ان ها هم از فلجی من خسته میشوند و از این که یک فلج همبازی فعالی نیست ارزوی فلج نبودن من را می کردند
تنها کودکان
بزرگتر ها برایم پشیزی ارزش قائل نمیشوند
گاهی از بی حواسی پا روی پایم میگذارند و تظاهر به افتادن میکنند و سکوتی تلخ و نگاهی تحقیر امیز برای عذر خواهی نثارم می کنند!شاید برای همین است که از بزرگتر ها متنفرم…
از غرور و تعصب کورکورانه ای که حتی منجر به ترحم کوچکی برای یک فلج هم نمیشود ان هم فلجی که سرش را هم تکان نمیتواند بدهد
کودک ها بهتر مرا درک میکنند،با هم صحبت میکنیم البته تا وقتی که خانواده ی مستبدشان برای انحصار او به خودشان برای وسایل اطراف اسم میگذارند و صدای غریزه ی او را کور میکنند و غرور و تعصب را به او می اموزند
ان وقت ها لال هم میشوم…
این شرایط نه فقط برای من،برای عروسک های دیگر هم هست!
ایلگارد تا وقتی بچه بود هرروزش با من میگذشت
کافی بود بزرگ شود
قوانین مضحکی که حکم میکرد بازی کردن با من برای او احمقانست.اکنون با بی تفاوت ترین حالت از کنارم میگذرد چقدر راحت مرا کنار گذاشت حتی موجودیتی هم برایم قائل نیست…خانواده اش فکر میکنند او را بزرگ کردند ولی بیشتر اورا بی رحم کردند
دیروز گریه می کرد
برای دوستش ،پسری که 6ماه بعد از باهم بودن رهایش کرد،چه داستان تکراریی برای من
آه من حتی گریه هم نمیتوانم بکنم…

6 نظر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *