هرشب کنار خودم با دست های خودم
خودم را خفه میکنم
نمیفهمم برای چه
میخواهم بروم ولی نمیفهمم کجا
ریشه هایم میسوزد
نمیدانم تا کی میتوانم ،ولی میدانم که روزی وجود دارد که نمیتوانم.در اغوش میگیرم سرم را
و بخار های سمی بیرون امده از چشم هایم را استشمام می کنم، باز هم مسموم میشوم و باز هم در اغوش میگیرم سرم را.چه شد؟چرا؟چی چیزی؟
پاهایم درد میکند،دیگر نای رفتن نیست و نه تاب برگشتن.نه امید به رسیدن و نه امید به گذشته
گم
سرگشته
حل شده در تلخی حقایق
چه شدم؟
شاید در یکی از شب های خیس کنار رودخانه جا ماندم
شاید روی یکی از میز های کافه
شاید روی یک صندلی دو نفره
تنها میدانم که
مدت هاست تمام شدم
سروش سلطانی

نه
نمی شود،نمی توانم
برای پا پس کشیدن دیر شده و برای ادامه دادن راهی نمانده.
نمی دانم
سقوط هم نمیتوانم بکنم.همیشه جایی برای سقوط هست،میتوانم سقوط کنم
شاید مشکل از من بوده،من غده ی ننگین این تن مریض بودم،نمیفهمم تا کی؟
برای تمام شدن چقدر باید صبر کنم.
ارام ،محو شده،برای رها شدن فرقی نمیکند محکم یا ارام،سقوط میکنم هرروز از خودم به خودم
پا پس میکشم از خودم به سوی خودم.
اری میشود مدت هاست چند نفر ام ولی همه صداهایشان شبیه هم است.
شجاعتش را ندارم نه نمیتوانم نه نمیتوانم
نمیتوانم بفهم.
احساسم چه شد
شاید در راه جایش گذاشتم
شاید روی میزی در کلاس
شاید روی یک صندلی دو نفری
شاید روی دست های کسی
به درک
بگذار بگندد،خرد شود

سروش سلطانی