من

هرشب کنار خودم با دست های خودم
خودم را خفه میکنم
نمیفهمم برای چه
میخواهم بروم ولی نمیفهمم کجا
ریشه هایم میسوزد
نمیدانم تا کی میتوانم ،ولی میدانم که روزی وجود دارد که نمیتوانم.در اغوش میگیرم سرم را
و بخار های سمی بیرون امده از چشم هایم را استشمام می کنم، باز هم مسموم میشوم و باز هم در اغوش میگیرم سرم را.چه شد؟چرا؟چی چیزی؟
پاهایم درد میکند،دیگر نای رفتن نیست و نه تاب برگشتن.نه امید به رسیدن و نه امید به گذشته
گم
سرگشته
حل شده در تلخی حقایق
چه شدم؟
شاید در یکی از شب های خیس کنار رودخانه جا ماندم
شاید روی یکی از میز های کافه
شاید روی یک صندلی دو نفره
تنها میدانم که
مدت هاست تمام شدم
سروش سلطانی

3 نظر

  1. Mohammad

    نمیدانم تا کی میتوانم اما میدانم روزی میرسد ک نمیتوانم
    در آغوش میگیرم سرم را و بخار های سمی خارج شده از چشم هایم را استشمام میکنم و باز هم در آغوش میگیرم سرم را …
    من شدنِ تو توی این متن هم مثل قبلی ب شدت دیده میشه و قدرت و تواناییتو میرسونه در آغوش میگیرم سرم را و باز هم در آغوش میگیرم سرم را
    اوج زیبایی متن بالا رو توی این چند خط دیدم و تک تک کلماتشو حس کردم
    تو بهترینی سروش جان ❤❤❤

      • Mohammad

        اینکه هنوز دو ساعت نگذشته از این نظری ک در جواب نظر من گذاشتی و من دیدمش ،تابلوعه ک حتی وقتی متن هم نمیذاری من میام تو سایت و چندین بار متناتو میخونم یا واضح تر بگم ؟ 😂😂
        خب چه میشه کرد بس ک این من عاشق این متنا و نویسنده اشونه ❤❤❤😅

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *