‌ ‌ تلاش ها و امیالِ بشری این امیدِ عبث را در ما نگاه می‌دارند که ارضایِ آنها همواره هدف نهایی اراده ورزی بوده اما به محضِ آنکه تحقق یافتند، دیگر همان که بودند به نظر نمی‌رسند و از این رو به زودی فراموش و باطل می‌شوند، و حقیقتاً همواره چون اوهامی که خاصیتِ خود را از دست داده‌اند کنار گذاشته میشوند. مایه‌ی خوشبختی خواهد بود اگر چیزی که موردِ میل قرار گرفته و برای به دست آوردنش تقلا میشود همچنان باقی می‌ماند به گونه‌ای که بازی از نوسانِ مداومِ میانِ میل و ارضا، و ارضا و میلی تازه (که جریانِ سریعِ آن «خوشبختی» و جریانِ آرامِ آن «اندوه» به حساب می‌آید) برکنار بماند، به گونه‌ای که این بازی به شکلِ یک کسالتِ هولناکِ ویرانگر، اشتیاقی بی‌روح و بدونِ هدفِ مشخص و با افسردگیِ مُهلک به پایان نرسد. بر اساس این همه، اراده، هنگامی که شناختْ راهنمای‌اش باشد، آنچه را اینجا و اکنون اراده میکند می‌شناسد اما هرگز آنچه را در کل اراده میکند نمی‌شناسد. هر عملِ فردی هدف یا غایتی دارد؛ اراده‌ورزی در کل هیچ غایتی ندارد. به همین منوال، هر پدیدارِ فردیِ طبیعت از طریقِ علتِ موجدِ نمودش در چنین مکان و زمانی تعیین میشود، اما نیرویی که خود را در این پدیدار مُتجلی میسازد در کل علتی ندارد، زیرا چنین نیرویی مرحله‌ای از نمودِ شیء فی نفسه، یعنی اراده، است. تنها خودشناسیِ اراده در کل همان تصور در کل و کلِ جهانِ ادراک است. این عینیت، آشکارگی، و آئینه‌ی اراده است

نفس نفس نفس
برای تقدیرم باید انتظار بکشم یا اصلا تن به شکست مفتضحانه ی گم شدن در روزمرگی هایم؟
اینکه مرگ را دست کم بگیرم و کور کورانه به سمت پرتگاه بروم؟
اینکه فراموش کنم تشکیل شده از یک توده ی نا اشنا هستم که ان را با خودم حمل میکنم و برده ی انگیزه های امنیت بخشی هستم که ان هارا اراده میپندارم؟
با تلخی نیستی کنار بیایم یا به اوهام چنگ بزنم؟
یا اصلا در تظاهر های حقارت امیز گم شد؟
از کنار هرکس که رد میشوم به این فکر میکنم که کدام را انتخاب کرده؟
اصلا از چند راهی بودن مسیرش خبر دارد یا به مثابه گروگان هاییست که برای رساندن امن او به مقصدشان با پارچه هایی رنگارنگ چشم هایشان را بسته اند.
مغزم ابستن هزاران کلمه است هزاران متن
هزاران فریاد
شاید سردرد هایم
درد زایش این فکر هاست…