کدام

نفس نفس نفس
برای تقدیرم باید انتظار بکشم یا اصلا تن به شکست مفتضحانه ی گم شدن در روزمرگی هایم؟
اینکه مرگ را دست کم بگیرم و کور کورانه به سمت پرتگاه بروم؟
اینکه فراموش کنم تشکیل شده از یک توده ی نا اشنا هستم که ان را با خودم حمل میکنم و برده ی انگیزه های امنیت بخشی هستم که ان هارا اراده میپندارم؟
با تلخی نیستی کنار بیایم یا به اوهام چنگ بزنم؟
یا اصلا در تظاهر های حقارت امیز گم شد؟
از کنار هرکس که رد میشوم به این فکر میکنم که کدام را انتخاب کرده؟
اصلا از چند راهی بودن مسیرش خبر دارد یا به مثابه گروگان هاییست که برای رساندن امن او به مقصدشان با پارچه هایی رنگارنگ چشم هایشان را بسته اند.
مغزم ابستن هزاران کلمه است هزاران متن
هزاران فریاد
شاید سردرد هایم
درد زایش این فکر هاست…

3 نظر

  1. Mohammad

    قضیه ی سردردا منو یاد نیچه انداخت توی کتاب وقتی نیچه گریست
    دو تا پاراگراف آخرو دوست داشتم کنایه ی بستن چشاشون ب وعده ی ب سلامت رسوندنشون .و همین سردرد .ب یه درد دید خوب داشتن اینکه دلیلش حرفاییه ک میخوان زاییده شن، شیرینه
    کی بود ک کلی دوستت داشت؟❤

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *