انزوا

درد میکشم
هرروز
هر شب
به اندازه ی خودم ، به حد کفایتم
به وسعت جهانم
و از ان لذت میبرم
حس میکنم
انزوا را
انزوایی که برای پر کردن ان
نه به انسان رو اورده ام
و نه خدا
آری برای تنها نبودن نمیجنگم
با اغوش باز ان را می پذیرم
میدانم که برای از بین بردن تنهایی
فقط باید خودم را فریب بدهم
و کسی نمی تواند ان را از بین ببرد
و هیچ گاه انسان و خدایی را
بازیچه ی فراموش کردن تنهایی ام نکرده ام
و شبیه ادمک های دور و برم برای تنهایی ام سراغ چیزی یا کسی نمی روم
تنها ان را پذیرفته ام
تنها ان را می پذیرم
و همیشه به این “خالصانه ترین دارایی ام” عشق میورزم
زیرا برای من است

5 نظر

  1. Mohammad

    یه بار بهم گفتی بدی شاعر بودن اینه ک فک میکنن از احساسات خودت مینویسی در حالی ک اینطور نیست حالا مطمئن شدم ک درسته .شاعر حتما از احساسات خودش نمینویسه چون من ک هنوز نمردم ک تو احساس تنهایی کنی و بخاطرش بنویسی .
    متن قشنگت مثل همیشه قشنگه
    داداش جون خودمی ❤❤❤❤

  2. نسترن

    چقدر رشك برانگيزست كه تو از مرزِ تمام عناصري كه بهشان وابستگي داري عدول كني. آنوقت وارد يك دنياي نامحدود ميشوي و هيچ كاري را جز براي خودش انجام نميدهي. جايي كه محافظه كاري معنا ندارد.
    خوش به حال هر آنكه آزاد است، من كه هنوز زنداني ام :))
    ( به غبطه خوردن ادامه ميدهد 😅)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *