تعلق یابی

اگر بر ساختار بشر عمیق شویم در خواهیم یافت که انسان نه در اختیار خود بلکه در خدمت محیط خود است
زمانه خمیرش را ورز می دهد و ان را میان فیلتر های خود پرتاب می کند تا شکل بگیرد
وقتی دیدگاه های آدلر ،فروم گادامر فروید و فرانکل را میخوانیم در میابیم که خانواده اصلی ترین فیلتر شکل دهندگی به ادمی است.
انسان در پی یافتن جایگاه است.اری شاید بتوان هدف مشترک و اصلی تمام انسان هارا حس تعلق به اجتماع دانست.از تعلق به جامعه در ابعاد کوچک تر مثل روابط دو طرفه گرفته یا حتی هم حسی و تعلق پذیری به تمام افراد ممکن.
انسان در تقابل با تعلق پذیری به خود شکل میدهد و بسته به شرایط جامعه سیاسی و اقتصادی قالب خود را شکل می دهد.
خانواده به عنوان اولین و ابتدایی ترین جایگاه که کودک به ان تعلق دارد نقش اصلی را در تشکیل اصول رفتاری انسان دارد.در گذار با تعلق پذیری انسان دو گونه است
انسانی که میداند فقط به خاطر اینکه حیات اگاهانه دارد در اجتماع جایگاه و تعلق دارد
و انسانی که هرگز نتوانسته این را به عنوان یک حقیقت بپذیرد و همیشه در تلاش برای پیدا کردن جایگاهی در اجتماع برای خود است جایگاهی که بدون تلاش هم ان را داراست.
بشر به واسطه ی حیات خود به جامعه تعلق دارد و این را باید بپذیرد و خانواده جایگاهی است که در پذیرش این تفکر نقش اصلی را دارد
کودکی که در خانواده ی خود احساس تعلق پذیری را پذیرفته و می داند که در خانواده و در ابعاد بزرگتر جایگاه دارد و تعلق دارند تمام تلاش و انرژی خودرا در تقویت این احساس و بهسازی محیط و اهداف هم جهت با اجتماع می پردازد
ولی ان کودکی که در پذیرش تعلق خود دچار تداخل شده انرژی خودرا در راستای اثبات کردن خودش و جنگ با تفکر اینکه “من هیچ جایی در اجتماع ندارم” در سطح ناخوداگاه دارد و تمام قوای خود را برای نشان دادن خود و به چشم امدن میگذارد و از انجایی که این تفکر از بین نمیرود بلکه شخص در تلاش است که به دیگران اثبات کند ( نه به خودش) که به جامعه تعلق دارد به چشم بیاید و به رسمیت شناخته شود. در همین قسمت نقش اصلی اعتماد به نفس در فرد نمایان میکند ،در واقع اعتماد به نفس بازخوردی خود اگاه از کنش ناخوداگاه احساس تعلق پذیری در شخص است؛فردی که به خودش اعتقاد و ایمان دارد میداند به جامعه تعلق دارد .
به کررات دیده شده در کودکانی که در درک ناخوداگاه احساس تعلق پذیری دچار اختلال هستند درگیری های متعددی وجود که شایع ترین آن سندروم نا خشنودی است که شخص رضایت از زندگی را رضایت دیگران از او میداند و غالب کنش های فعلی او در راستای ارضای رضایت دیگران است.
که در واقع در نهایت شخص دچار اجتماع گریزی میشود و رو انزوا می اورد و مدام به تایید جمله ی درونی ناخوداگاه خود که “من انسان خوبی هستم، دیگران انسان های ستم کاری هستند و من همیشه مورد ستم خواهم بود پس باید منزوی باشم و بیچاره” می پردازد.در روانکاوی این گونه افراد به آن ها کمک میشود که فعالیت ها و کنش های فعلی خود را در مسیری قرار دهند که به پذیرش جایگاه خود منجر شود
در واقع با تکنیک های متفاوت به این افراد عرضه میشود که فعالیت های خود را در راستای پذیرش جایگاه خود و تعلق پذیری به جامعه جهت دهند نه در راستای بدست اوردن و ایجاد کردن جایگاهی در جامعه برای خود و با دسترسی به سطوح ناحوداگاه او به نادیده گرفتن جملات پیشخوان مخرب کمک خواهد شد.بر اساس تحقیقاتی که انجام شده غالب افراد الگو های ترکیبی از دو الگوی قبل را در خود اجرا میکنند و به لحاظ تعلق پذیری کاملا سالم نیستند
بخش هفتم
“دیدگاه کل نگر به مکانیزم های جهت دهی به زندگی”
چکیده ای از روانکاوی فرد گرا به تحریرسروش سلطانی

4 نظر

  1. Mohammad

    قرار شد این‌متن رو در زمانای مختلف بخونم تا احساسات درونیم رو نتیجه گیریم ازش تاثیر نذاره .خب اینکارو کردم حس میکنم خودم جزو غالب افراد باشم .انزوا رو دوست دارم اما نه ب دلیل اینکه فک کنم بقیه ظالم ان و من از ترس و برای در امون موندن باید منزوی باشم .تنهایی رو ستایش میکنم ولی نه ب خاطر ترس از بقیه بلکه ب خاطر اینکه تنهایی رو ارزشمند تر میبینم.این موضوع با بحثمون‌ متفاوته یه روز باید حضوری در رابطه باهاش صحبت کنیم انشالا

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *