چه ارامشیست…
اینکه می دانم احساسی در پیش نیست
اینکه می دانم تمام شدیم…
دست در دست همیم ،ساکت ، غرق شده
هرکدام غرق در دنیای خودمان…فراموش شده! برای همین است که تا اکنون دوام اورده ام!
دست هایم می لرزد…
من به لرزش دستانم فکر میکنم تو به تکان های اجباری دستانت…
سرفه می کنی من به بهم خوردن سکوتم فکر میکنم و تو به سرطانت!
این دست ها برای کیست…اخر فهمیدم،مشتی گوشت و استخوان به بالا ،پس ،پیش برای چی؟ این ها برای کیستند؟می دانم که از من نیستند
باید بروم اری باید بروم اینجا حباب دیگریست به زودی غیر قابل سکونت میشود باید ترکش کرد
ولی نه
اگر بروم کجا بروم ،هرجا بروم همین است هیچ جا نمی شود سکونت کرد
می ایستم
به بهشت فکر میکنم،به جهنمی که هستیم شاید هم بهشت است ؛انقدر سنگینی تاریخ بر دوش ماست که معصومیت واقعی برای تشخیص بهشت را نداریم…
انسانی سر گشته در جهانی بی رحم
خیلی ادم ها از خوشبختی خسته می شوند ولی از بدبختی چطور؟امید رهایی از بدبختی نمیگذارد از ان خسته شویم
بدبختی انقدر ها هم بد نیست
شاید بهترین سال های عمرم گذشته روز هایی که امید به خوشبختی داشتم…
اما دیگر نمی خواهم ان روز ها برگردند
نه دیگر نمی خواهم…
سروش سلطانی

“Life”
چه کلمه ی عجیبی
اینو باید تجربه کرده باشین
وقتی بیشتر سی ثانیه به یه کلمه فکر میکنید معنی خودشو داخل ذهن از دست میده(راجب دلایلش یسری چیزا از الکساندر لوریا خونده بودم که اصلا یادم نیست؛شاید بیشتر سی ثانیه بهش فک کردم:) )
داشتم به کلمه زندگی(life) فکر می کردم
بعد از سی ثانیه ، اون معنی که اصلا نداشت رو از دست داد!شایدم داشت
هیچ معنایی واسش متصور نیستم…شاید هستم
ولی یه چیزی تو ذهنم از دست رفت بعد ار اون سی ثانیه
زندگی
اگر می تونستم انتخاب کنم چی بودم ؛چی بودم؟
چه شکلی بودم؟
شاید می تونم
ولی نه نمیتونم.اگه میتونستم تا الان واسه زندگی تعریفی پیدا کرده بودم ، شایدم پیدا کردم…
یادمه از یکی شنیدم تعریف واقعی چیزارو وقتی میفهمی که از دستش بدی.
این یعنی هنوز از دستش ندادم؟شایدم دادم.
من کی ام؟اصلا چرا باید کسی باشم؟چرا باید با این کلمات مفهوم سر هم کنم؟چرا نمیشه هیچ بود؟شاید میشه،شاید هستم.
نمی فهمم چرا ما فکر میکنیم هیچ بده،شایدم بده!
گاهی میشنم متن مینویسم واسه ی هیچی
“متن هایی برای هیچ”
مثل همین یکی
امرور خیلی دلم میخواست پاشم یه چند قدمی پرسه بزنم و برگردم همین جا…
پیش خودم،خودمو در اغوش بگیرم
نه خیلی لطیف و با احساس…
ولی،وفادار…وفادار…
سروش سلطانی

دیروز به دنیا اومدم شایدم امروز و اینجا دقیقا همین جایی که الان چشماتون داره رد جملاتش رو میگیره.
از امروز یه بک آپ دارم توی دنیای مجازی.داشتم به این فکر میکردم که کی میتونه به من تضمین کنه که این زندگی که الان با عنوان زندگی مجازی ازش یاد میشه یه روزی واقعی نشه؟
و زندگی واقعیه الانمون زندگی مجازیه ایندمون نشه؟بیاید یکم باهم بهش فکر کنیم
در اینکه سروش سلطانی مجازی از من عمر بیشتری میکنه هیچ شکی نیست کافیه به اون سایتایی فکر کنیم که صاحب هاشون مردن ولی خودشون هنوز هستن .خب منطقی نیست که بشریت رو به زندگی بیاره که دوام بیشتری داره؟دقیقا دنیای مجازی رو میگم.اگه قانع نشدی ادامه ی متن رو بخون.
من اینجا حق دارم که چه زمانی و چجوری متولد بشم ولی تو دنیای واقعی چی؟پس بذارید تا وقتی این حق رو هم ازم نگرفتن تجربش کنم.
دست به کار شدم تا قبل از اینکه که دنیای مجازی بیشتر شخصیت مجازی منو بسازه،خودم بسازمش.
زندگی غیر قابل پیشبینیه و همیشه کنترل کردنش یه توهم!
هنوز واسه ی من عجیبه که ما ادما وقتی خالق بشیم عمرمون از مخلوق کوتاه تره،مثل تقابل عمر این متن توی این سایت با عمر من!
دانشجوی رشته ی پزشکی و گاهی هم یسری افراد بهم میگن شاعر! راجبش مطمئن نیستم
سروش سلطانی هستم.لایو و اماده
اینجا قراره سرزمین من باشه و من خالقش!
به سرزمین من خوش اومدید